خارج از محدوده

   

روزگار مترسک

خودش را به «مردن» زد که نفهمد معنای «زندگی» اش چیست...

حالا از آن همه شکوه فقط دو تکه چوب باقیست و روبرویش فقط یک زمین لم یزرع...

...